رادینرادین، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره

وبلاگ آقای نی نی

زرررررررررررررد

می خوام ناخونامو لاک بزنم . مرتب و دقیق . مث وقتایی که می دی ناخوناتو لاک بزنن و میلیمتر نمی زنه از مرتبی. همین طوری که مشغولم آقای نی نی می پره پشتم و شروع می کنه به بالاو پایین پریدن . فرچه پر از لاک روی هوا معلق مونده و چشم من به قالی زیر پام خیره شده.....چند ثانیه ای نمی گذره که می آد پایین و لاک قرمزو از روی میز برمی داره و بلند می گه : زررررد! بهش می گم این قرمزه. قرررررمز. نگاهش می کنه و بعد انگار که کشف مهمی کرده لاک صورتی رو برمی داره و با خوشحالی فریاد می زنه : زررررررررررد. بهش می گم : می خوای ناخوناتو لاک بزنم ؟ آره می خواد ....لاک  ناخونای آترینا کوچولوی همسایه پایینی همیشه توجهشو جلب کرده . چند دقیقه بعد پسرم مقابلم نشسته...
7 مرداد 1392

چقدر زود

چقدر زود بزرگ شدی رادین....چقدر زود دستانم را رها کردی. چقدر زود بدون من ایستادی و قدم برداشتی . گاهی فکر می کنم چند بار دیگر با هم توی یک ماشین می نشینیم و به پارک می رویم؟ اصلا مگر چند صبح دیگر مرا به خاطر یک بستنی داخل فریزر با شک و احتیاط بیدار می کنی؟مگر چند بار دیگر برای آوردن توپت از زیر میز به من رو می اندازی؟..می دانم زودتر از آنچه که حدسش را بزنم کنار در مدرسه می ایستم تا تو را به معلمت بسپارم...چقدر زود برای رفتن به دانشگاه با تو وداع می کنم . چقدر زود دست نرم و پنبه ای تو را در دستان کسی می گذارم که عاشقش باشی. چقدر زود بدون من از خانه بیرون می روی. بدون من سفر خواهی کرد....بدون من زندگی خواهی کرد. .....دیگر صدای مامان...
16 تير 1392

خامه عسلی

مثل خامه با عسل که روی نون تازه قاق بکشند و صبح یه روز خوب برات بیارن . بعد تو چشماتو ببندی و گاز بزنی و با تمام وجود حس کنی که چقدر چقدر چقدر عالی و لذت بخشه...می دونی چیه ؟ تو دقیقا همونی . خامه عسل روی نون قاق...شیرین و دلپذیر. پر از حس های خوب که یه دفعه سراغ آدم می آن .پر از ناپرهیزیهای دلچسب و دوست داشتنی .حتی از وقتی نی نی بودی زیر گردنت بوی خوب خامه عسل می داد . تو دقیقا خود خودشی . رادین خامه عسلی....رادین خامه عسلی من.رادین خامه عسلی ما ...
9 تير 1392

آرایشگاه کودک

بالاخره به توصیه دیگران آقای نی نی رو برداشتیم و بردیم آرایشگاه کودک.یه جای کوچولو پر از بادکنکهایی که بادشون خالی شده بود و سرسره ای که پر از موهای کوتاه شده قدیمی بود و صندلی پر موتر از سرسره با کلی اسباب بازی های زهوار در رفته ای که کل هنرشون این بود که با دست چرخشون می چرخید و البته برای آقای نی نی این چرخیدنها مثل تغییر مداوم روز و شبه واسه ما که بهش عادت داریم. بگذریم . نی نی که وارد شد اول حواسش به یه توپ که شکل بن تن داشت پرت شد و احتمالا با خودش پرسید بن تن که الان خونه بود اینجا چی کار می کنه ! یه کم که حواسش سر جاش اومد یه نگاهی به آدما و آقای آرایشگر که سعی می کرد با لبهاش شکلای مسخره در بیاره و به نظر من اصلا هم با مزه نبود (نی...
26 خرداد 1392

دغدغه

چقدر این بچه ریزه....چرا هنوز حرف نمی زنه بچه فلانی کامل جمله می گه  تازه ....هم از این کوچیکتره......این چرا وقتی راه می ره پاهاشو اینجوری می ذاره.......چرا غذاهات اینجوریه.....هنوز جیششو نمی گه ؟ از بیست روزگی باید بچه رو سرپا گرفت! باید با بچه کار کرد.... این روزها این جملات را زیاد می شنوم و چون عادت ندارم دلایل و کارهایم را برای دیگران همان موقع توضیح دهم و اصطلاحا توی پرشان بزنم ، قیافه ام مانند احمق ها می شود و زبانم بسته می شود و البته فشارخونم از این همه حماقت بالا می رود . اما واقعیت این است که آن قدرها هم از مرحله پرت نیستم و معنی پنهان این جملات را کم و بیش می دانم . در واقع می دانم که پشت این جملات مودبانه ، توانایی من...
19 خرداد 1392

برای تو

دریا ، خودش را با موج تعریف می کند جنگل، خودش را با درخت آسمان، خودش را با ستاره و من ! خودم را با تو تعریف می کنم     ...
11 خرداد 1392

دارچین

اصلا حالم گرفته است . آنقدر غصه دارم که گره بین ابروهایم باز نمی شود . به سوالات حمید جواب نمی دهم و در مقابل جمله ای که می گوید چرا مثل همیشه لبخند بر لب نداری طفره می روم . روزهای اول اردیبهشت است و مرخصی من به صورت نزولی تمام می شود .پسرک بدجور وابسته است و دلم نمی آید 9 ساعت در مهد بماند تا من آش و لاش از سرکار بیایم و برایش بعد از غروب آفتاب مادر شوم. از پرستار هم دل خوشی ندارم . هنوز از ترس وحشتهای شبانه اش با اضطراب می خوابم . تازه از اینها که بگذریم مدرسه که رفت تازه مشکلات من به خاطر زمان کاری ام شروع می شود . فکرم درگیر است و حال و حوصله ندارم به حمید جواب دهم . اصلا از او هم دلخورم . امروز بالاخره دو ساعتی آقای نی نی را سپردیم دس...
4 ارديبهشت 1392

سیزده بدر 92

فعلا دوران مرخصی کوتاه مدتم رو می گذرونم. اعتراف می کنم روزهای آرومی دارم و هر چند شلوغی ها و شیطنت های آقای نی نی گاها امانم رو می بره و ولوم صدام می ره بالا و می خوام سرمو به دیوار بکوبم و خودمو از قله اورست پرتاب کنم اما این روزها رو دوست دارم . با کمی تاخیر سیزده امسال نیشابور با یک روز جلوتر بدر شد .  نیشابورو به خاطر باغ خیام دوست دارم . به خاطر تختای بالای باغ و چایی زعفرونی اش . به خاطر اشعار عمر خیام که بلند پخش می شه. به خاطر درختاش .....امسال شلوغ بود و مثل همیشه باشکوه.   ...
27 فروردين 1392

سال نو

بالاخره سال نو رسید ...بعد از اون برف سنگین آخر اسفند باز نوبت هوای گرم مشهد و صبحای سردش شد . این روزا رو دوست دارم . با این که مهمونی رفتن کلافه ام کرده و این که هر روز همه رو می بینم خل می شم . و پسرم که تمام ساعتای استراحت و تغذیه اش به هم خورده بی نهایت نحس و بداخلاق و لجباز شده و مرتب صدای گریه اش و دست و پا کوبیدنش توی مخ من و حمیده . و هزار بار ما رو به این چالش می ندازه که این فلسفه بچه داری چی بود و من که هزار بار از حمید بی طاقت ترم کاسه صبرم لبریز می شه و سر بچه شیر داد می زنم . بگذریم . همه این فشار خونای بالا و پایین و اعصاب خورد شدن ها و در کنارش نامزدی احد و تولد من و دیدن دم به دقیقه اقوام به نظر می آد که نشون می ...
11 فروردين 1392

جامعه بدوی

28/12/91 کارگر اومده خونه رو تمیز کنه ....بالاخره خونه تکونی دقیقه نودی من هم شروع شده ...اول که وارد شد چشمش افتاد به آقای نی نی و گفت که یه پسر داره که دوماه از آقای نی نی بزرگتره ...بعد هم چپ و راست شروع کرد از گل پسرش تعریف کردن. خیلی وقته که چون خودم نی نی دارم وقتی از بچه های دیگه صحبت می شه حس مادرانه ام گل می کنه و ناخودآگاه به همه بچه ها حس مادرانه پیدا می کنم . خلاصه یه مدت که گذشت کارگره موبایلشو در آورد و گفت بیا فیلم پسرمو ببین...یه پسر با موهای طلایی فرخورده و با نمک بود که با اشتیاق بهش نگاه کردم ولی از ادامه فیلم خشکم زد . موضوع این بود که یه مرغ بخت برگشته رو دادن بغل پسرک. اون هم محکم مرغو فشار داد . مرغ سرو صدا می کرد...
5 فروردين 1392